Resist
        Art

سایت ایران کارتون


1395 / 9 / 28

گفت‌وگو با محمدحسین حیدری، عکاس جنگ+ تصاویر.

محمدحسین حیدری به سال ۱۳۴۱ در روستای «لوشاب» از توابع استان اصفهان به دنیا آمد. حیدری عکاسی را از سال ۱۳۵۸ در حوزه فرهنگ و هنر اسلامی که بعداً نامش به حوزه هنری تغییر کرد، آغاز کرد. سپس از سال ۱۳۶۲ در معاونت تبلیغات و انتشارات مشغول به کار شده و سال ۷۵ دبیری سرویس عکس روزنامه جوان را بر عهده داشت. سال ۸۰-۸۳ نیز مدتی دبیر عکس خبرگزاری فارس بود و بعد از آن هم وارد انجمن عکاسان دفاع مقدس شده و هنوز هم در آنجا فعالیت می کند.
حیدری از جمله عکاسانی است که سابقه عکاسی در دفاع مقدس را نیز دارد و گفت‌وگویی که خواهید خواند به بهانه سالگرد عملیات مرصاد با ایشان انجام شده است.


با بمباران فرودگاه مهرآباد جنگ رسما آغاز شد
قبل از اینکه جنگ آغازش به صورت رسمی اعلام شود ما وارد مسائل و مشکلات کردستان شده بودیم. اما خود من دقیقاً از لحظه‌ای که فرودگاه مهرآباد تهران بمباران شد در جریان وقوع دفاع مقدس قرار گرفتم. یادم می آید آن روز دوربینم را بلافاصله برداشتم و رفتم سمت فرودگاه. البته رادیو و تلویزیون هم موضوع آغاز جنگ را همان موقع اعلام کرد اما من خودم صدای انفجار را شنیدیم. در واقع بمباران مهرآباد شاخصی برای شروع جنگ بود.


قبل از شروع حمله عراق من به کردستان رفته بودم
قبل از اینکه عراق به کشورمان حمله کند من به کردستان رفته بودم و در رابطه با بحث خلق عرب در جنوب و در خرمشهر هم حضور پیدا کرده بودم. آن زمان عکاس حوزه اندیشه و هنر اسلامی بودم اما رفتن به آن منطقه دغدغه خودم بود و از جایی اعزامم نکرده بودند.

ترس در وجودم به طور طبیعی بود اما زمانی که در عملیات‌ها شرکت می‌کردم اصلا با نگاه اینکه ممکن است بترسم وارد منطقه نمی شدم چون فضای منطقه طور دیگری بود. تنها چیزی که فکرم را مشغول می کرد دیدن بزرگ مردانی در جبهه بود که با خودم می گفتم ما چقدر از این ها عقب هستیم.

حضور در عملیات ها
من در چندین عملیات اصلی و در تعدادی هم عملیات‌های پاکسازی و فرعی حضور داشتم که این عملیات‌ها عمدتاً در استان‌های شمال غربی یعنی کردستان و کرمانشاه و آذربایجان غربی بود.


خاطره ای از عملیات والفجر۱
فراز و نشیب‌های دفاع مقدس زیاد بود اما در عملیات والفجر۱ چند روزی بود می‌خواستم بروم تپه ۲۳۸ و ۲۴۲٫ یک روز غروب که برای عکاسی می‌خواستم بروم به تعدادی از بچه ها راه افتادیم. وقتی رسیدیم به آن منطقه تقریباً غروب شده و زمان عکاسی تمام شده بود. این مسیر را من تا انتها پیاده رفته بودم در بین راه تعداد معدودی از رزمندگان ما آنجا حضور داشتند و معلوم بود حدود ۴۸ ساعت است که دارند جواب پاتک‌های دشمن را می‌دهند. صدای زنجیر تانک‌های دشمن از آنجا به گوش می‌رسید. ما در کانالی سنگر گرفته بودیم که توسط دشمن قبل از عملیات آماده شده بود برای سیستم دفاعی. از آنجا وقتی سرمان را بالا می‌آوردیم می‌توانستیم به راحتی شبهی از ماجرا را ببینیم.
چند متر ان طرف تر از ما کانال دیگری بود به پهنای ۵۰ سامتی‌متر که با بیل مکانیکی کنده بودند و تعدادی از شهدا جنازه‌هایشان روی هم ریخته بود. آنجا نمی‌توانستم عکاسی کنم چون نور کافی نبود. جز من ۴نفر دیگر هم آنجا بودند. احساس می‌کردم این چهار نفر بیش از ۴۸ ساعت است که نخوابیده‌اند و دائم در فشار پاتک دشمن بودند و داشتند آماده می‌شدند برای پاتک بعدی.

از آنجایی که امکان عکاسی هم وجود نداشت به آن چهار رزمنده گفتم: شما بخوابید، من نگهبانی می دهم که دشمن غافلگیرمان نکند. غذایی هم نبود که کسی بخورد. من نسبت به بچه‌های دیگر سرحال‌تر بودم چون شب قبلش استراحت کردم. به آنها گفتم: دو ساعت نگهبانی می‌دهم و بعد شما را بلند می‌کنم که نوبتی نگهبانی بدهید. آنها به قدری خسته بودند که زود خوابشان برد برای همین دلم نیامد بیدارشان کنم. حدوداً از ساعت ۷ شب تا ۱ بامداد تنهایی نگهبانی دادم. به جای عکاسی کردن نگهبانی دادم


ماجرای نوری که روی صورت هر شهید انداخته می‌شد
آن چهار رزمنده مانند جسدی بودند که از خستگی بیهوش شده بودند. حدوداً ساعت۱ شب بود که دیدم یک نفر به سمت ما می‌آید، شبه‌اش به ما نزدیکتر می‌شد اسلحه‌ای برداشتم و ایست دادم. البته نه با صدای بلند. بعد از چند بار که گفتم ایست، دیدم صدایی آمد و گفت: نزن! خودی است.
وقتی به من نزدیک شد گفت: اینجا چه کار می‌کنید؟!
گفتم: این چه سؤالی است، اینجا خط است دیگر.
گفت: نه. بچه‌ها از این منطقه عقب‌نشینی کرده‌اند. من هم برادرم شهید شده و آمده بودم تا مطمئن شوم و برگردم چون دیگر امکان برگرداندن شهدا وجود ندارد.
قبل از اینکه او این موضوع را مطرح کند چند دقیقه قبلش متوجه شده بودم که انگار کسی با چراغ قوه و نور بسیار کم به صورت هر شهیدی که می‌رسد نور انداخته و نگاهش می کند که با شنیدن حرف این برادر فهمیدم که قضیه آن نور چه بود.
اگر برادر این مرد به شهادت نرسیده بود و او برای شناسایی نمی‌آمد معلوم نبود اگر دشمن به ما حمله می‌کرد چه بلایی سرمان می‌آمد، یا کشته می‌شدیم یا اسیر چون کسی نبود که از ما حمایت کند.
به آن مرد گفتم کسی به ما فرمان عقب‌نشینی نداده. سریع بچه‌ها را با زور سیلی از خواب بیدار کردم. تا صبح مسیری را که رفته بودیم پیاده برگشتیم.
در طول مسیر بچه‌ها در راه تیمم می‌کردند و نمازشان را می‌خواندند. تازه شعاع‌های خورشید داشت روشن می‌شد که ما نزدیک قرارگاه تاکتیکی رسیدیم.


یاد عمو حسین اشکم را در می آورد
این موضوعی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم برای خودم خیلی تلخ است. پیرمردی بود که در قرارگاه کربلا استقرار داشت که بچه ها به او می‌گفتند عمو حسین. هر وقت که از قرار گاه می‌رفتیم بیرون و بر می‌گشتیم محل استراحتمان عمو حسین در همین قرارگاه بود. ایشان کارش این بود که هر کدام از بچه‌ها که از خط برمی‌گشتند را آب و کمپوت و … می داد تا خستگی‌شان رفع شود. آب می‌آورد تا رزمندگان دست و صورتشان را بشویند و اینگونه با رفتار خوبش به بچه‌ها روحیه می داد. عمو حسین رفتار پدرانه‌ای نسبت به همه رزمندگان داشت، هر وقت که ما بر می‌گشتیم، این صحنه را مشاهده می‌کردیم.
آن روز دیدم عمو حسین عقب وانت وسایلش را جمع کرده و می‌خواهد عقب‌نشینی کند. دیدن این صحنه برایم واقعاً سخت بود چرا که سابقه ذهنی من در مورد عمو حسین و شور حالش موقع برگشت رزمندگان به قرارگاه چیز دیگری بود و حالا اجبار به عقب نشینی باعث این ناراحتی شده بود.


تاثیر گذار ترین لحظاتی که ثبت کردم
تأثیرگذارترین عکس‌هایی که من گرفتم از نظر خودم یکی عکس بسیجی است که در حالیکه سرم به دستش است در حال نماز قنوت می‌خواند و یکی دیگر تصویر نماز خواندن رزمنده‌ای است که روی پل هنگام درگیری مشغول عبادت است. البته همه عکس‌ها برایم دوست‌داشتنی هستند چرا که پشت همه‌شان هدف داشتم.

به یاد ماندنی ترین عکسی که گرفتم
بچه‌ها همیشه به شوخی می‌گفتند، جلوی دوربین حیدری نروید چون شهید می‌شوید. فرمانده‌ای بود که من از او چند فریم عکس گرفته‌ام. در منطقه طلائیه صبح عملیات خیبر هم بود این فرمانده خیلی پر شر و شور بود، دائم با شعارهایش بچه‌ها را شور و نشاط می‌داد. این فرمانده از بچه‌های لشکر عاشورا بود. چند دقیقه بعد از اینکه از او عکس گرفته بودم وارد حال و هوای دیگری شده بودم که احساس کردم صدای این فرمانده دیگر شنیده نمی‌شود. وقتی برگشتم دیدم تیری به سرش اصابت کرده و افتاده. خون آرام آرام از سرش بیرون می‌ریخت و تصویری که مشاهده می شد انگار خون او مانند ریشه یک درخت در خاک فرو رفته بود. من وقتی از این صحنه عکس گرفتم برای خودم همین موضوع تداعی شد که البته به خاطر خونی که در تصویر است خیلی این عکس در جایی منتشر نشد. این یکی از عکس‌های به یاد ماندنی‌ای بود که من گرفتم.

نمره ای داده نشده.

   پیام های بازدیدکنندگان

در حال حاضر پیامی وجود ندارد.

required

required (not published)

optional