Resist
        Art

سایت ایران کارتون


1395 / 7 / 24

داستان مصور ضحاک اثر احمد میر.

احمد میرمتولد بهمن 1365 از خرم آباد، تصویرگر مجموعه داستانهای تصویری دنباله داریا کمیک استریپ از شاهنامه است، سایت هنر مقاومت چندی پیش مصاحبه یا این هنرمند را منتشر کرد، ضمن آرزوی موفقیت های روزافزون برای این هنرمند گرانمایه از شما دعوت می کنیم به نمونه ای از این مجموعه توجه نمایید

داستان ضحاک: 

ضحاک مردی خود خواه و بی فکر بود و فقط به فکر خوشی های خودش بود به همین جهت از زمانی که تاج و تخت شاهی به او واگذار شد ظلم و ستم بر مردم را شروع کرد .

برای ترتیب دادن جشن ها و ضیافت هایش احتیاج به آشپز ماهر داشت بنابر این اهریمن خود را به شکل آشپز در آورد و با پختن غذاهای خوشمزه و ترتیب دادن سفره های رنگین محبت خود را در دل ضحاک جای داد . روزی ضحاک آشپز را صدا کرد و گفت: از کار تو خیلی راضی هستم آرزویت را بگو تا برایت برآورده سازم .

آشپز هم که منتظر فرصت بود ، گفت : تنها آرزوی من شادی شماست و آرزو دارم شانه های شما را ببوسم و محبتم را اینطوری که به شما نشان بدهم . ضحاک قبول کرد و لباسش را کنار زد درست همان لحظه ای که آشپز شانه های ضحاک را بوسید دو مار ترسناک در جای بوسه ها ظاهر شدند و همان لحظه بود که آشپز ناپدید شد .ضحاک که حسابی ترسیده بود دستور داد مارها را از ریشه ببرند ولی درست در همان جاهای برش ، مارهای دیگر روئیدند.چندین بار این کار تکرار شد ولی فایده ای نداشت چون به محض بریدن ریشه مارها به جای آن مار دیگری می رویید .

ضحاک پزشکان زیادی را برای کمک گرفتن به دربار خود دعوت کرد ولی همه آنها از کمک به او عاجز بودند .روزی از همین روزها اهریمن که خود را به شکل پزشک ماهری در آورده بود به نزد پادشاه آمد به او گفت : مارها در اثر خوردن مغز انسان روز به روز ضعیفتر می شوند پادشاه تصمیم گرفت برای نجات خود از دست مارها هر روز حکم اعدام دو نفر را بدهد و از مغزهای آنها برای نجات خود استفاده کند .روزها گذشت و پادشاه هر روز دو انسان بیگناه را فدایخودخواهی خودش می کرد تا این که یک روز خدمه هایی که مسوول تهیه غذا از مغر انسان برای مارها بودند تصمیم گرفتند از مغز حیوانات استفاده کنند و زندانیان محکوم به اعدام را فراری بدهند.

سالها گذشت تا این که فریدون قهرمانی که پدرش نیز بدست ضحاک به قتل رسیده بود بر علیه او قیام کرد و او را شکست داد و مردم بینوا را نجات بخشید و اینچنین بود که اهریمن ناامید و غمگین شد .ضحاک مار دوش در غاری واقع در کوه دماوند زندانی شد و دیگر هیچ مغزی نبود تا خوراک مارها شود و به این ترتیب خودش هم گرفتار شد

نمره فعلی: 5     تعداد آرا: 2

   پیام های بازدیدکنندگان

در حال حاضر پیامی وجود ندارد.

required

required (not published)

optional